X
تبلیغات
خاطرات
























خاطرات

سلام دوستان خوب نگار

نگار عزیز به خاطر بیماریش بیمارستانه و دلش خیلی برای همتون تنگ شده

ازم خواست بهتون بگم همیشه به یادتونه تو هر شرایطی که باشه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 11:24 توسط نگار| |


همچون باران باشیم ،

  رنج جدا شدن از آسمان را

 در سبز کردن زندگی جبران کنیم . . .


پی نوشت: این روزا سرگرم کنکور ارشدم بیشتر درس میخونم هرچند میدونم خیلی زمان از دست دادم و شاید دانشگاهی که میخوام قبول نشم اما ناامید نمیشم من تلاشما میکنم امیدوارم از پس این امتحانم بر بیام.

واسم دعا کنید دوستای گلم که محتاج دعاهاتونم

خیلی دوستتون دارمممم

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 0:19 توسط نگار| |


پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 13:44 توسط نگار| |

گاهی دلت ازسن و سالت میگیرد، می خواهی کودک باشی،

کودکی که به هر بهانه ای به آغوش مادرش پناه میبرد و آسوده  اشک میریزد.

بزرگ که باشی، باید بغض های زیادی را "بی صدا" دفن کنی...

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 6:39 توسط نگار| |


در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 13:6 توسط نگار| |

کمی، هااااا کن، مرا !

یخ بسته بی تو بودن هایم...


سلام دوستای گلم 

واسم دعا کنید که حال و روز خوشی ندارم!

خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 10:57 توسط نگار| |

گیرم که یلدا هم بیاید...


شبی هم به درازا بکشد...


برفی هم ببارد...


سفره ای هم چیده شود...


اناری هم باشد...


و دیوان حافظی هم...


چه یلدایی؟

چه برفی؟

چه فالی؟


بی تو اینجا همه شب یلداست.


همه شب سرد است...

همه شب فال مرا می گیرد، یاد آشفته تو...


یلداتون مبارک دوستای گلم


پی نوشت: زینب جان ممنون که واسم نظر گذاشتی لطفا خصوصی نذار تا بتونم تایید کنم. فاطمه خانم


گل اگر مهرنگار عزیزم واسم کامنت گذاشت حتما میگم که ادرس ایملشا واست بذاره.زهرایییییی ایمیلم


خرابه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 12:57 توسط نگار| |

سلااااام به همه دوستای گلم


این چند روز بنده سرگرم درس خوندن هستم دارم سعی میکنم با درس خوندن کمتر جای خالیه نادیای عزیزم و


حس کنم اما مگه میشه واقعا که از نبودش رنج میکشم امیدوارم روحش شاد باشه.


خیلی از درسام عقب افتادم فکر نمیکنم بتونم امسال قبول بشم اما امید به خدا من تلاش خودما میکنم.


این چند روزی که حالم بهتر شده داییا و مامان بابام خیلی خوشحالن از خودم بدم میاد که این مدت همه رو


اذیت کردم اما بخدا دست خودم نبود.


ایشالله از این به بعد بتونم همه اون بدی هارو جبران کنم.


دوستوووون دارم



نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 18:43 توسط نگار| |

سلام به همه ی دوستای گلم خوبید?

امیدوارم همگی شاد و سرحال باشید ببخشید این مدت خیلی اذیتتون کردم و نگران... اما بخدا تقصیر من نبود از سر لجبازیام


داییای عزیز و مامان بابام کلا از همه چی محرومم کرده بودند نه گوشی نه تبلت نه لپ تاپ ببینید من چه بچه خوبی بودم


که از همه چی منع شده بودم! انقدر خوب بودم که عموامیر بیچاره هر هفته پنجشنبه جمعه اصفهان بود!


این مدت روزا و شبای خیلی سخت و بدیا سپری کردم شاید تو ۲ماه گذشته ۴ روزم خونه نبودم و همش بیمارستان بستری


بودم اما خداروشکر الان خیلی بهترم.


خیلی دلم تنگتون بود خواهرای گلم این مدت حسابی از درس عقب افتادم و قصد دارم که جبرانشون کنم..


نمیگم هر روز پست میزارم ولی حتما هر روز به وبلاگ سر میزنم چون دلم خیلی تنگتونه...


مراقب مهربونیاتون باشید دوستون دارم زیاد زیاد

نوشته شده در سه شنبه پنجم آذر 1392ساعت 21:5 توسط نگار| |

سلام بچه ها من عموی نگارم ببخشید این مدت نگار همش بیمارستان بوده و نتونسته بیاد الان بهم گفت بیام بگم که نگرانش نباشید به زودی میاد اما وقتی اومد هواشو داشته باشید که روحیه اش برگرده
نوشته شده در یکشنبه بیست و ششم آبان 1392ساعت 20:42 توسط نگار| |