خاطرات

زندگی انگار تمام صبرش را بخشیده است به من!!

هرچه من صبوری میکنم او با بی صبری تمام هول میزند

برای ضربه بعد...!

کمی خستگی در کن،لعنتی...!

خیالت راحت...!!

خستگی من به این زودی ها در نمی شود....

 

نوشته شده در پنجشنبه پانزدهم خرداد 1393ساعت 2:5 توسط نگار| |

سلام دوست عزیز اقا یا خانم ((.....))من عموی نگار هستم مدتهاست که به جای اون دارم کامنتارو تایید میکنم

صحبت های زیادی کردین و من سکوت کردم ولی الان میخوام یه صحب دوستانه باهاتون داشته باشم .

نمیدونم تا چه حد بیکارید ولی محیط وبلاگ یه محیط ازاده و من نه هیچ کس دیگه نمیتونه بهتون بگه دیگه نیاید ولی این که به خواید بدون هیچ دلیلی به کسی توهین کنید درست نیست . تازه اگرم دلیل درستی داشته باشیدم بازم باید یه مقدار ملاحظه داشته بایشیدتو حرفاتون ...

با دعای مرگ کردن برای کسی کسی نمرده .....ولی حتی دشمنان خونی هم همچین حرفایی به هم نمیزنن توهین به شخسیت افراد 100برابر بد تر از چیزیه که شما بهش میگید دروغ گویی شما هم اگه خودتونو راست گو میدونید پس باید پایبند اخلاق و ادب هم باشید

حاضرم باهاتون صحبت کنم و جواب سوالاتون رو بدم تا هر چه زود تر این ماجرا رو تمومش کنید .

نوشته شده در شنبه سوم خرداد 1393ساعت 14:8 توسط نگار| |

سلام دوستان خوب نگار

نگار عزیز به خاطر بیماریش بیمارستانه و دلش خیلی برای همتون تنگ شده

ازم خواست بهتون بگم همیشه به یادتونه تو هر شرایطی که باشه.

نوشته شده در پنجشنبه بیست و نهم اسفند 1392ساعت 11:24 توسط نگار| |


همچون باران باشیم ،

  رنج جدا شدن از آسمان را

 در سبز کردن زندگی جبران کنیم . . .


پی نوشت: این روزا سرگرم کنکور ارشدم بیشتر درس میخونم هرچند میدونم خیلی زمان از دست دادم و شاید دانشگاهی که میخوام قبول نشم اما ناامید نمیشم من تلاشما میکنم امیدوارم از پس این امتحانم بر بیام.

واسم دعا کنید دوستای گلم که محتاج دعاهاتونم

خیلی دوستتون دارمممم

نوشته شده در یکشنبه بیستم بهمن 1392ساعت 0:19 توسط نگار| |


پروردگارا 

             

داده هایت ، نداده هایت و گرفته هایت را شکر می گویم

                            

چون داده هایت نعمت ، نداده هایت حکمت و گرفته هایت امتحان است.

نوشته شده در چهارشنبه نهم بهمن 1392ساعت 13:44 توسط نگار| |

گاهی دلت ازسن و سالت میگیرد، می خواهی کودک باشی،

کودکی که به هر بهانه ای به آغوش مادرش پناه میبرد و آسوده  اشک میریزد.

بزرگ که باشی، باید بغض های زیادی را "بی صدا" دفن کنی...

نوشته شده در دوشنبه سی ام دی 1392ساعت 6:39 توسط نگار| |


در حضور واژه های بی نفس

صدای تیک تیک ساعت را گوش کن

شاید مرهم درد ثانیه ها را پیدا کنی


نوشته شده در سه شنبه هفدهم دی 1392ساعت 13:6 توسط نگار| |

کمی، هااااا کن، مرا !

یخ بسته بی تو بودن هایم...


سلام دوستای گلم 

واسم دعا کنید که حال و روز خوشی ندارم!

خیلی دوستتون دارم

نوشته شده در شنبه چهاردهم دی 1392ساعت 10:57 توسط نگار| |

گیرم که یلدا هم بیاید...


شبی هم به درازا بکشد...


برفی هم ببارد...


سفره ای هم چیده شود...


اناری هم باشد...


و دیوان حافظی هم...


چه یلدایی؟

چه برفی؟

چه فالی؟


بی تو اینجا همه شب یلداست.


همه شب سرد است...

همه شب فال مرا می گیرد، یاد آشفته تو...


یلداتون مبارک دوستای گلم


پی نوشت: زینب جان ممنون که واسم نظر گذاشتی لطفا خصوصی نذار تا بتونم تایید کنم. فاطمه خانم


گل اگر مهرنگار عزیزم واسم کامنت گذاشت حتما میگم که ادرس ایملشا واست بذاره.زهرایییییی ایمیلم


خرابه

نوشته شده در پنجشنبه بیست و هشتم آذر 1392ساعت 12:57 توسط نگار| |

سلااااام به همه دوستای گلم


این چند روز بنده سرگرم درس خوندن هستم دارم سعی میکنم با درس خوندن کمتر جای خالیه نادیای عزیزم و


حس کنم اما مگه میشه واقعا که از نبودش رنج میکشم امیدوارم روحش شاد باشه.


خیلی از درسام عقب افتادم فکر نمیکنم بتونم امسال قبول بشم اما امید به خدا من تلاش خودما میکنم.


این چند روزی که حالم بهتر شده داییا و مامان بابام خیلی خوشحالن از خودم بدم میاد که این مدت همه رو


اذیت کردم اما بخدا دست خودم نبود.


ایشالله از این به بعد بتونم همه اون بدی هارو جبران کنم.


دوستوووون دارم



نوشته شده در دوشنبه یازدهم آذر 1392ساعت 18:43 توسط نگار| |